آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی.
و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام.
و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی.
مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است."
راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند.
شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:
" قاعدتن نباید این طور می شد!"
سپس رو به پخمه کردی و گفت:
"تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟"
پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است!
گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد






 

نوشته شده در سه شنبه 20 تير 1391برچسب:,ساعت 16:1 توسط امین حیدری| |

نقل است که روزی حاکم که وصف لیلی را بسیار شنیده بود دستور می دهد تا او را نزدش بیاورند

وقتی لیلی وارد بارگاه حاکم می شود

حاکم به اومی گوید تو که از سایر دختران زیباتر نیستی

لیلی به او می گوید

خاموش

         چون تو هم مجنون نیستی

 

نوشته شده در یک شنبه 18 تير 1391برچسب:,ساعت 23:37 توسط امین حیدری| |

دائم در حال یادگیری باش!

سعی کن بیشتر راجع به کامپوتر، کارهای دستی،باغبانی و خلاصه هرچی که فکر می کنی یاد بگیری
هیچوقت نگذار مغزت بی کار بمونه
"مغز بیکار پاتوق شیطانه"
این شیطان هم اسمش آلزایمر

گاهی اوقات یه کم اشک بریز

سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست اما ادامه بده
تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود ما هستیم
پس تا وقتی که زنده ایی زندگی کن  

سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده!

اگه سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی
اگه وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی
اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر
نوشته شده در یک شنبه 18 تير 1391برچسب:,ساعت 22:25 توسط امین حیدری| |

نوشته شده در شنبه 17 تير 1391برچسب:,ساعت 22:51 توسط امین حیدری| |

لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند.زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.  
  چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.
 
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.
 
 
 در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد

نوشته شده در جمعه 16 تير 1391برچسب:,ساعت 15:37 توسط امین حیدری| |
يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار. مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ 
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي!
چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار.مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
 مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار، مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي.
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون. خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه .
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه 
مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!
 
نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت  ارزیابی کنید

 

نوشته شده در جمعه 16 تير 1391برچسب:,ساعت 15:26 توسط امین حیدری| |
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید «شن»  .
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند
نوشته شده در جمعه 16 تير 1391برچسب:,ساعت 15:23 توسط امین حیدری| |

سرما بیداد می کند  و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه می روم تا به کلاس برسم .
نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط می شود .
دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس می سپارم .
استاد تند و تند حرف می زند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع می شود ، این را از پنجره کلاس می بینم و خاطرات مرا می برد به سالهای دور کودکی ….. وقتی صبح سر را از لحاف بیرون آورده و اول به پنجره نگاه می کردیم و چه ذوقی داشت وقتی می دیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان می کردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند . خاطرات، مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی می برد ... که اول سبک بودند و هرچه می گذشت خیس تر می شدند و سنگین تر …. یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند می شد .

و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوئیت دوازده متری زندگی می کند و با کمک هزینه 300 یوروی دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند .
این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد ، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی درکار نبود.
نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید .
راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ، هرچند کوچک … و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم می ریزد .
ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را به کار اندازد یاد یک دوست افتادم


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 16 تير 1391برچسب:,ساعت 10:23 توسط امین حیدری| |

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکاره خوبت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و
همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند.


نوشته شده در پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,ساعت 19:36 توسط امین حیدری| |

 

مراقب تاثیری که روی جهان می گذارید باشید

هیتلر و چارلی تقریبا همسن بودند.....هیتلر فقط ۴ روز از چارلی کوچکتر بود.

چارلی گفته : این سرنوشت ما دوتا بود که یکی دنیا را به خنده بندازد و دیگری به گریه

و اگر سرنوشت می خواست کاملا برعکس می شد ...؟!!

تفاوت تنها یک کلاه بود !!!!!

نوشته شده در پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,ساعت 18:43 توسط امین حیدری| |

من اگر پیامبر بودم

                    رسالتم شادمانی بود

                                           بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن کودکان

نه از جهنم می ترساندم و به به آن وعده می دادم

تنها می آموختم

                اندیشیدن را و انسان بودن را                            ((چارلی چلپلین))

نوشته شده در پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,ساعت 17:16 توسط امین حیدری| |

زندگی فرصتی ست غیر قابل بازگشت ...
زندگي موهبت است ، بپذيريدش
زندگي زيباست ، تحسينش كنيد
زندگي اندوه است ، با آن مواجه شويد
زندگي تكاپو است ، به آن تن دهيد
زندگي شادماني است ، برايش نغمه سر دهيد
زندگي تعهد است ، به عهدش وفا كنيد
زندگي گرفتاري است ، تحملش كنيد
زندگي راز است ، كشفش كنيد
زندگي لذت است ، از آن بهره ببريد
زندگي اميد است ، آرزويش كنيد
زندگي سفر است ، به پايانش برسانيد
زندگي مساله است ، حلش كنيد
زندگي هدف است ، آن را به دست آوريد
زندگي نبرد است ، در آن جرات حضور داشته باشيد‍‍

نوشته شده در سه شنبه 13 تير 1391برچسب:,ساعت 19:25 توسط امین حیدری| |

 

نوشته شده در جمعه 9 تير 1391برچسب:,ساعت 22:4 توسط امین حیدری| |

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد  

   کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

 کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد 
 

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد 

   کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد 
 
            کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
 
             کاش می شد در سکوت دشت سبز ناله ی غمگین باران را شنید
 
               بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید.
نوشته شده در جمعه 9 تير 1391برچسب:,ساعت 3:0 توسط امین حیدری| |

 

نوشته شده در جمعه 9 تير 1391برچسب:,ساعت 1:27 توسط امین حیدری| |

پسر بچه ای تند خو در روستایی زندگی میکرد. روزی پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی میشود و کنترلش را از دست میدهد باید یک میخ در حصار بکوبد. روز نخست پسر 37 میخ در حصار کوبید. اما به تدریج تعداد میخ ها در طول روز کم شدند. او دریافت که کنترل کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن آن میخها در حصار است. در نهایت روزی فرا رسید که آن پسر اصلا عصبانی نشد. او با افتخار این موضوع را به اطلاع پدرش رساند و پدر به او گفت باید هر روزی که توانست جلوی خشم خود را بگیرد یکی از میخهای کوبیده شده در حصار را بیرون بکشد. روزها سپری شدند تا اینکه پسر همه میخها را از حصار بیرون آورد. پدر دست او را گرفت و به طرف حصار برد.

"کارت را خوب انجام داری پسرم. اما به سوراخهای حصار نگاه کن. حصار هیچوقت مثل روز اولش نخواهد شد. وقتی موقع عصبانیت چیزی میگویی، حرفهایت مثل این، شکافهایی برجای میگذارند. مهم نیست چند بار عذر خواهی کنی، چون اثر زخم همیشه باقی می ماند."

مراقب حرفهایتان باشید، چون می توانند بسیار آزار دهنده باشند و اثراتشان برای سالها باقی بماند.

نوشته شده در جمعه 9 تير 1391برچسب:,ساعت 1:0 توسط امین حیدری| |

به پسرم درس بدهید

 او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند،

 اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.

 به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود.
 

 به او بیاموزید، كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست.
                                                                             می دانم كه وقت می گیرد،

  اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد.
                      به او بیاموزید كه

  از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد.

 او را از غبطه خوردن بر حذر دارید.

 به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
                       


ادامه مطلب
نوشته شده در چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:,ساعت 23:12 توسط امین حیدری| |

 

1.       فلسفه انتخاب شده باید از نقطه چرا هستم جهتگیری سازمان را مشخص کند .
2.       عناصر اصلی تشکیل دهنده ان ساده ، شفاف و برای همه قابل درک باشد .
3.       فلسفه انتخاب شده باید بتواند تمام اجزا و عناصر یک سازمان را بعنوان یک سیستم یبا هم هماهنگ و هم جهت نماید .
4.       خروج از فضاها و حریم ها که بنا به ضرورت سازماندهی درونی یک سازمان بوجود آمده است را نه تنها لازم بلکه واجب بداند و افراد و واحدها را بطور طبیعی کنار هم قرار دهد
5.       اینکه هرفلسفه مدیریتی که بتواند جو سازمانی را به جو یادگیری تبدیل کند ارجح است .
6.       باید بدون اعمال زور در قدرت تصمیم گیری اقدام و تاثیرگذاری را از راس سازمان به قاعده آن منتقل کرد
7.       وجود سنتها و باورها ، طرز فکرها و ارزشها در سازمان از یک طرف و پیچیدگی و سیال بودن محیط بیرون سازمان از طرف دیگر مارا محتاج به یک فلسفه مدیریتی می کند که برای قرار دادن سازمان در یک محیط برتر یک دیدگاه استراتژیک وبلند مدت را ترغیب و تشویق می کند .
8.       فلسفه ای ارجح خواهد بود که اتکا به اعداد و ارقام و سنجش را ترغیب نماید .
نوشته شده در سه شنبه 6 تير 1391برچسب:,ساعت 22:59 توسط امین حیدری| |

اخيراً كتاب مديريت بر قلب‌ها نوشته كن‌بلانچارد را خواندم حيفم آمد كه نكات برجسته آن را ديگران ملاحظه نكنند.

         واداشتن انسان‌ها به درست كار كردن انديشه بسيار مهمي در مديريت است.

      تنها تشويق‌هاي بجا مؤثر هستند اگر همواره بگوييم از همه كارهايتان سپاسگزارم، موضوع بي‌معني مي‌شود.

   يك نفري كه كاركرد ناچيز و نفرديگري كه كاركرد برجسته دارد، بگوييم كارتان خوب است. نزد اولين فرد خنده‌دار و دومي از انگيزه مي‌افتد.

     آنان كه از خود احساس خوبي دارند نتيجه خوبي هم ببار مي‌آورند.

     فعاليت‌هايي براي انسان انگيزه آفرين است كه بازخوردي از نتيجه‌هاي دلخواه به وي برساند.

      همواره مي‌توان درباره خود دو احساس را برگزيد، خوشبختي و شوربختي چرا كسي بايد دومي را انتخاب كند؟

       كارهاي بي‌ارزش را خوب انجام دادن چه سود؟!

نوشته شده در دو شنبه 5 تير 1391برچسب:,ساعت 19:11 توسط امین حیدری| |

سنگ تراش اول جواب داد: همان طور که می بینی، مشغول تراشیدن سنگ هستم.
دومی گفت: کار می کنم تا روزی خانواده ام را تامین کنم.
سومی با تبسمی بر لب و رضایتی در دل پاسخ داد:  مشغول ساختن مسجدی هستم.
هر سه یک کار انجام می دادند ولی پاسخشان بستگی به اعتقاد و باورشان داشت.
هر کاری می تواند برای عامل آن شریف و با ارزش باشد به شرطی که عامل، به آن بنگرد و ارزش تلاش هایش را درک کند.
برای یکی کار خسته کننده و برای دیگر وسیله امرار معاش و برای سومی کاری بزرگ و با ارزش بود
 
نوشته شده در یک شنبه 4 تير 1391برچسب:,ساعت 20:21 توسط امین حیدری| |

تویودا کیشیرو : بنیانگذار شرکت تویوتا موتور در سال 1937 می باشد .

 گرچه مدت فعالیت او در شرکت تویوتا کوتاه بود برای ایجاد یک زیر ساخت موفق و رشد سریع و تبدیل شدن به یک سازنده ابرقدرت اتومبیل در جهان زمان مناسبی بود بویژه اینکه تویودا دو عنصر مهم که بعدها بعنوان سیستم تولید تویوتا معرفی گردید را ارائه نمود :

 JIT با کایزن یا بهبود مستمر .

 وی بیشتر وقت خود را صرف جذب مهندسان ژاپنی باتجربه در صنایع خودروسازی نمود .

  وی همچنین یک بازاریاب باتجربه با نام کامیاشوتارو را استخدام کرد .

 روشJIT که در ان هر عنصری درست در هنگامی که نیاز است تولید می شود و هیچ مقداری از ان در انبار وجود ندارد ، از کمبود منابع منشا گرفت .

 بر همین اساس توسط سیستم معروف به کانبان هنگامیکه در یک ایستگاه به قطعه ای نیاز بود این اطلاع داده می شود .

در یک لحظه قطعات مورد نیاز باید با حداکثر سرعت تولید و به ایستگاه کاری مورد نظر حمل شوند به گونه ای که کارگران خط مونتاژ منتظر نمانند .

 دومین عنصر سیستم توتوتا – کایزن – که معمولا انرا بعنوان بهبود مستمر ترجمه می کنند ، این گونه بیان می شود:

 هیچ فرایندی را نمی توان کامل نامید و همیشه جایی برای بهبود وجود دارد

بنابراین کایزن بعنوان یک عامل بهبوددهنده در تولید و فرایند ارائه شد و

نهایتا توسط مفهوم مدیریت کیفیت جامع احاطه گردید .

نوشته شده در شنبه 3 تير 1391برچسب:,ساعت 22:50 توسط امین حیدری| |

ماتسو شیتا کانوسوکه ( موسس شرکت ناسیونال ) :

او در ژاپن بعنوان خدای مدیریت شناخته شده است .

وی بنیانگذار تجارت کوچکی در زمینه الکترونیک بود که ان را تبدیل به یکی از بزرگترین شرکتهای بین المللی کرد و ثروتمندترین مرد ژاپن شد .

 اساس فلسفه مدیریتی او شامل مقوله هایی چون :

 قیمت ارزان – تولید انبوه کالای مصرفی – رسیدن به کیفیت زندگی امروز – پشتیبانی و احترام دو طرفه بین شرکتها و کارگران و رابطه نزدیک بین تولید کنندگان و مشتریان می باشد .

 فلسفه ی شیر اب که اعتقاد به این که کالاهای مصرفی  بایستی ارزان و همیشه دردسترس باشند مانند ابی که از شیر بیرون می اید .

نوشته شده در شنبه 3 تير 1391برچسب:,ساعت 22:42 توسط امین حیدری| |

موفقیت، نتیجه تشخیص درست است؛ تشخیص درست، نتیجه تجربه است؛ تجربه نیز اغلب نتیجه تشخیص نادرست است.(آنتونی رابینز) 

موفقیت در آرزوها، نسبت مستقیم با قدرت اراده ما دارد.(دیل کارنگی)

 

آرامش و اطمینان، بهترین موفقیت است.(اوستن) 

سه جمله برای دستیابی به موفقیت:

 ۱) بیشتر از دیگران بدان، ۲) بیشتر از دیگران کار کن، ۳) کمتر از دیگران توقع داشته باش.

(منتسب به ویلیام شکسپیر)

اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد.(ماروا کلینز)


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 2 تير 1391برچسب:,ساعت 17:46 توسط امین حیدری| |

در مهد كودك هاي ايران 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن هر كي نتونه سريع براي خودش يه جا بگيره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلي و ادامه بازي تا يك بچه باقي بمونه. بچه ها هم همديگر رو هل ميدن تا خودشون بتونن روي صندلي بشينن.
در مهد كودك هاي ژاپن 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن اگه يكي روي صندلي جا نشه همه باختين. لذا بچه ها نهايت سعي خودشونو ميكنن و همديگر رو طوري بغل ميكنن كه كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روي 8 صندلي، بعد 10 نفر روي 7 صندلي و همينطور تا آخر.
با اين بازي ما از بچگي به كودكان خود آموزش ميديم كه هر كي بايد به فكر خودش باشه. اما در سرزمين آفتاب، چشم بادامي ها با اين بازي به بچه هاشون فرهنگ همدلي و كمك به همديگر و كار تيمي رو ياد ميدن.
نه ما و نه بزرگانمان کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های
جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم!

 

نوشته شده در جمعه 2 تير 1391برچسب:,ساعت 17:20 توسط امین حیدری| |

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در ان بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد

نوشته شده در پنج شنبه 1 تير 1391برچسب:,ساعت 22:48 توسط امین حیدری| |

صفحه قبل 1 ... 2 3 4 5 6 ... 13 صفحه بعد

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.sharghi.net & www.kafkon.com & www.naztarin.com